تبليغاتX
نمی دونم

نمی دونم

از همه جا و هیچ جا. شایدم از ستاره ها. اون ور آسمونها. تو دریاها

آخه چه کاریه هی هر روز بیام اینجا شمارش معکوس بکنم که چی؟؟؟ مگه خودتون شمردن بلد نیستین؟؟؟!!!

تمام اقا جان! ۱۰ ٬ ۹  ٬ ۸  ٬ ۷  ٬ ۶  ٬ ۵  ٬ ۴  ٬ ۳  ٬ ۲  ٬ ۱

بازی تموم شد.

به سلامتی و میمنت  درب  این بلاگ از همین امروز تخته میشود و نویسنده نه چندان گرامی میتون کوچ کنه به یه خراب شده دیگه! اونجا هم میتونه هر غلطی دلش خواست بکنه یا نکنه به کسی هم ربط نداره! اصلا چهار دیواری اختیاریه برادر من! دلم میخواد کرکرش رو بکشم پایین! حرفیه؟؟؟

تنها دلیلی هم که اینجا رو حذف نمیکننم اینه که خاطرات تلخ و شیرین توش زیاد دارم! یه روزی میام میخونم و کلی میخندم به جفنگیات خودم که اون روز زیاد دور نیست شاید هم زیاد نزدیک نیست.

در هر صورت این منم ! سامان ! با کلی آرزوهای داشته و نداشته و برباد رفته و دست یافته و در آینده دست یافتنی و دست نیافتنی و هزار تا کوفت و درد و زهر مار دیگه! بگم ؟؟؟

هنوز اینجا وایسادم و دباره مثل یه کوه میشم اونم از نوع سنگیش! زندگی هم ادامه داره ( دایره زندگی ٬ مربعی است که سه ضلع دارد ٬ عشق و امید )پیدا کنید باقی اضلاع لوزی را !

نه مردم و نه کسی رو کشتم ! دوباره میسازمت بدن !!! سعی کردم به کسی بدی نکنم و کسی رو ناراحت نکنم و از خودم نرجونم! حالا اگرم کردم شرمنده ( به قول یکی : گه خوردم رو واسه همین وقتها گذاشتن )

آدرس بلاگ جدید رو هنوز به هیچ احدالناسی نگفتم.

باقیش هم به خودم و خودت و خودش  خودمون و خودتون و خودشون ربط داره

اینم تقدیم به همه دوستان و دشمنان  آشنایان و ناشناسان  فامیل و غیرفامیل هر کی که اومده اینجا و نیومده

نثار روح تازه گذشته یه کف مرتب صلوات ( صلوات نفرستین لطفا ! همون دست بزنین بهتره )

شاد و پاینده و پیروز و سربلند و موفق و کامیاب و کامروا و خوش و خرم ...... باشید.

چون آمدنم به من نبد روز نخست

                               واین رفتن بی مراد عزمی است درست

برخیز میان ببند ای ساقی چیست

                               که اندوه جهان به می فرو خواهم شست

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط خودنویس| |
ادامه شمارش معکوس

۱۱

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط خودنویس| |

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط خودنویس| |
جاتون خالی ( هم بود هم نبود ) عروسی پسر خاله گرامی بودم دیروز اونم لاهیجان!

عروسی خیلی خوب برگذار شد. ولی من اون وسط یه چیزی کم داشتم! یه چیزی گم کرده بودم!

ای هق هق کردم!

پ ن : شمارش معکوس شروع شد! ۱۲

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط خودنویس| |
کسی بلده چطوری میشه آرشیو مطالب و نظرات رو به یه وبلاگ دیگه منتقل کرد ؟

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط خودنویس| |

عشق مثل یه حباب میمونه!

 

تا حالا بهش دقت کردی؟ دیدی چقدر قشنگه؟؟؟ یه حجم کروی که همه چی توش پیداست. هر رنگی رو که بخوای میتونی توش پیدا کنی. وقتی تویه زیباییش غرق میشی دیگه هیچ فرقی اون کره و دنیا برات نداره! همه چیز همون کره میشه! میشه زندگیت. ولی انقدر ظریفه که میترسی بهش دست بزنی! و وقتی که بهش دست زدی بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی! ذره ذره از هم میپاشه! و بعدش هیچ چیزی نیست دیگه! پوف !!!! همش هوا میشه ! خلاء میشه! و تو باز هم اونجا ایستادی و مثل یه احمق نگاهش میکنی!

تنها راهی که میتونی یه حباب رو لمس کنی اینه که خودت هم از جنس همون حباب بشی! و این ریسک رو فقط یه بار تویه زندگیت میکنی ! اگه شانس داشته باشی وقتی که تو هم حباب شدی باید خیلی آروم به حباب دیگه نزدیک بشی! انقدر نرم که حتی خودت هم نفهمی! خیلی آروم باید نزدیک بشی! تا اون نترکه. اون وقت که رسیدی بهش باید خیلی بیشتر از خودت مواظب اون باشی.

تا حالا دو تا حباب رودیدی که بچسبن به هم؟ اگه یکیشون رو بترکونی اون یکی هم پودر میشه ! نمیشه از هم جداشون کرد.هر کدوم رو بخوای جدا کنی اون یکی از بین میره و بعدش دومی هم پوف.

پ ن : یه دکتری میگفت آقایون هم هر ماه ..... میشن! من دیگه شدم دائم الچیز.... . جدا روحم مریض شده. خیلی خوبم یهو میریزم بهم.

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط خودنویس| |
مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه

                           غم با من زاده شده٬ منو رها نمیکنه

 

عجب حاله خوشیه وقتی که مستی

                        میگن بی خیالشی کی بودی٬ کی هستی

چه حاله خوشیه مستی

                       نه غم داره نه شکستی

فرداش نوشت: اینجا انگار همه اینکارن! بزن زنگووووو ! ای عمو ! یه ۵سیری بیار سر این میز بینیم

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط خودنویس| |

واله به خدا تو این دوره زمونه اگه یکی  پیدا شد که شما رو همینجوری که هستید دوست داشته که دوست هم نداشته باشه قبولتون داشته باشه که گاهی حاضر بشه در مقابل اشتباهتون سکوت کنه تا خودتون متوجه بشین که اگه گاهی مثل اون فکر نمیکنید مثل اون خوشحال نمیشید که مثل اون گریه نمیکنید٬ دوستون داشته باشه ... که اون غنیمت است و لایق احترام و دوست داشتن و عشق ...  اگر هم نیست که هیچی ...  

این حرفها را بگذارید به حساب یک عصر یکشنبه دلگیرکه فردایش تعطیل است ٬ که دلت میخواست توی این گرما دستی را بفشاری به همان گرمی هوا ! 

این نوشته کار من نیست! از بلاگ ایشون برداشتم. روزهای فیل*تر نشده یک دختر

خودمان حال خوشی نداریم! از حالا عزای تعطیلی بی خود فردا را دارم! نمی دونم چه مرگم است

حس بی حوصلگیهای عصر جمعه را دارم.

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط خودنویس| |
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ٬ نمیگوییم.

و حرفهایی است برای نگفتن ٬ حرفهایی که هرگز سر به ابتذال " گفتن " فرود نمی آورند.

و سرمایه ماورائی هر کس ٬ حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرفهایی که پاره های " بودن " آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند.

( کتاب آفرینش ٬ نوشته شاندل شاعر بزرگ فرانسوی )

 

یه سخنرانی جالب به دستم رسید از دکتر انوشه ! جالب و زیبا مطالب رو بیان میکنه . اینجا میذارم تا شما هم بتونید استفاده کنین! شاید طولانی باشه ولی ارزشش رو داره!

دانلود سخنرانی دکتر انوشه

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط خودنویس| |
خیلی وقتها فکر میکنی میتونی دنیا رو تغییر بدی ! ولی همیشه دنیا تو رو تغییر میده !!!
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط خودنویس| |